درباره وبلاگ

من دختری 23 ساله هستم
چند ماه قبل شروع به نوشتن این وبلاگ کردم و خواستم خیلی مسائل رو که من بهش رسیدم برای خیلی از جوونای مثل خودم روشن کنم تا مثل من سر در گم نشن مشکلات زیادی سر راهم بود
دشمنان یک وبلاگ نقد مسیحیت ,فیلتر شدن به خاطر یک کلمه که فقط نام یک کتاب بود,
و این که یک دختر هستم همه اینها دست به دست هم میداد تا منو از هدفم دور کنه خیلی ها کمکم کردن ومن تا اخر عمر مدیون لطفشون هستم
فهرست اصلی
پیوندها
دوستان من
سکوت پرصدا
خدایا واسه همه چی شکرت(بهزاد)
مسیحیت وخرافات(مهرانه)
عقیدتی (سعید)
کامیار
سحر خانوم
اسلام ائین برادری(یار علی)
بیایید به مسیح ایمان بیاوریم(رضا)
جستجویی در مسیحیت(ماهان)
سوالات ذهن من(زینب)
تمنای ظهور(سمیه)
کمی بخندیم(مینو صمیمی)
آیات نور(روح الله)
مسجد و کلیسا(پدر اریوس)
خداوند کجا نيست؟(سید)
پرسشهایی دربارۀ مسیحیت(پرسشگر)
راه مسیح(پدرام سروش)
نوشته های پیشین
مدیر وبلاگ
POWERED BY
کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت (نویسنده ی غربی) کتابی که حقایق بسیاری
از گذشته کلیسا ومسیحیت را بیان میکند.حقایق ناگواری که همچنان ادامه
داشته وادامه دارد ونمونه هایی از ان ها را در پست های قبلی مشاهده
کردید.

در تاریخ تمدن ویل دورانت در مورد رویکرد کلیسا نسبت به برده داری
این چنین میخوانیم:

كليسا بردگي را محكوم نساخت. در آن زمان، همه، اعم از اصيل
آيين يا بدعتگذار،و رومي يا بربر نظام بردهداري را طبيعي و انهدام
ناپذير ميدانستند؛

هيچ بردهاي نميتوانست به كشيشي برسد،بردگي در سراسر
قرون وسطي دوام يافت و در پایان هم بدون ياري روحانيان از ميان
رفت.


چنان به نظر ميرسد كه مسلمانان شريفتر از مسيحيان بودهاند؛
پيمانها را بهتر رعايت ميكردند، نسبت به مغلوبان رحيمتر بودند،
و در تاريخ خود بندرت دست به آن نوع وحشيگريهايي زدند كه
مسيحيان در هنگام تسلط بر بيتالمقدس (493 هـ ق، 1099م)
مرتكب شدند.


با اسيران چنان وحشيانه معامله ميشد كه در دوران جواني ما
چنين چيزي باور كردني نبود:
سر بعضي از مردان را به طناب و اهرمي ميبستند و طناب را با
چنان شدتي ميكشيدند كه چشمان آنها از حدقه در ميآمد و بر
روي گونههايشان ميافتاد، برخي ديگر را فقط با شست راست
يا چپشان ميبستند، و به اين نحو تمام بدن آنها را از روي زمين
بلند ميكردند. جمعي ديگر را به طرقي شكنجه ميكردند به مراتب
موحشتر و شنيعتر، كه من از ذكر جزئيات آن شرمنده ميشوم;

عده اي ديگر را مي نشاندند، دستهايشان را از عقب به پشت
هايشان ميبستند، و در زير پاي آنها منقلهايي از زغال گداخته قرار
ميدادند... يا دستها و پاهاي آنها را به دور سيخي ميبستند و
(همان طور كه بره را به دكه قصاب ميبرند) تمام روز، بدون آنكه
جرعه آبي يا لقمه ناني به آنها بدهند، به همان نحو آويزانشان
ميكردند; يا آنكه با تكه چوب زمختي آن قدر ساق پاهاي ايشان را
ميتراشيدند تا استخوان خالي به چشم ميخورد; حتي ديدن چنين
منظرهاي دل را ريش و خاطر را پريش ميساخت.
